تبليغاتX
آزادی در پیراهن

در بهشت گاهی در جهنم همیشه به خدا می رسی

گلویم

رسوبِ کلمه‌هایِ مانده


حال این روزهایم، حالِ مینای كنعان است. همانقدر وابستگی، همانقدر دل کندن، همانقدر دور و غریب، همانقدر آشنا، همانقدر بلاتکلیف وسردرگم

+ تاريخ ساعت نويسنده م ر ی م . ه

کافه کتاب دارم.نه از انها که بیشترش کافه است ها،از ان ها که سرتاسر دیوار هایش پوشیده از قفسه های چوبی کتاب است و چند تا میز گرد نقلی هم این گوشه ان گوشه اش هست،موسیقی هست و یک عالمه فیگور از نویسنده ها و شاعرها و ادم های معمولی که دوستشان دارم،توی کافه ام فقط چای و کیک شکلاتی و شکلات و بستنی شکلاتی می شود خورد،اگر خیلی خاص باشید قهوه هم می دهم.بعد ادم ها می ایند،ادم هایی که خودشان را یا کسی شان را گم کرده اند،ادم هایی که با من دوست بوده اند یک وقتی،می ایند می نشینیم کتاب می خوانیم،حرف می زنیم،تام ویتس گوش می دهیم،فحش می دهیم،گریه می کنیم،کس خل می شویم و همین دیگر.این کتاب فروشی ترجیحا توی کشوری است با هوایی خنک تا سرد و کمی بارانی و مه الود و قدیمی که ادم هایش دوچرخه سوار می شوند و زنهایش هر طور که دوست داشته باشند لباس می پوشند و فکر می کنند و نمی ترسند.

بعد:يک روز وقتی بچه بودم توی پارک شهر شيراز رفتم به دفتر اطلاعات بگويم "من گم شده ام" تا برای يک بار هم که شده اسمم سر تا سر پارک پخش شود!! می دانی چه شد؟ اسمم پخش شد ولی وقتی برگشتم مادرم را پيدا نکردم... من راستی راستی گم شده بودم....

چه ربطی داشت اين به تو؟....آهان خواستم بگويم پيدای ات شود... خريدار اين ذهن کانگورو وار که می جهد بی ربط به اين ور و آن ور تو بودی....آنهايی که تو را می شناسند و مرا می شناسند، به من می خندند بی گمان.... ولی سر راست تر از اين تا به حال نبوده ام... هر چه پشت سرت گفتم مردک ناز می کند... به درک که نيست... همه جای لق اش.... نشد که نشد... پيدای ات شود... به اندازه ی همان قرار هايی که می گفتيم "يک قرار بگذار تا همديگر را نبينيم!..." بس که دو هفته من توی کما بودم... سه هفته تو!

پيدای ات شود می دانی که با تو هستم... خودت را به هيچ راهی نزن... که من هم زدم و نشد

+ تاريخ ساعت نويسنده م ر ی م . ه |