+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط م ر ی م . ه
این روزها که تو غمگینی و من به لبخندت معتاد/باید ترک کنم این زندگی را
موقع حرف زدن به نظر آسون ميومد اما پای عمل که می رسه، خيلی سخته خيلی چيزا رو بايد تحمل کنی، خيلی اتفاقا رو ، خيلی دردها رو، و خيلی وسوسه ها رو بايد از سر بگذرونی تا بتونی بگی : چله نشين تو شدم...
تازگیها بيشتر وقتم را با آقای قهرمان قصه ام میگذرانم. دوست دارم اين معاشرتهای نصفهنيمهمان را. با آنکه معمولن حرف به دردبخوری نمیزنيم، اما گاهی لابهلای همان گپزدنهای بیسر و ته، تکههای جالبی از او به تورم میخورد که لابد وسط هيچ گفتمان درستحسابیای نمیشود پيداشان کرد. اصلن من قهرمان قصهام را از وسط همين انباریهای خاکگرفتهی ته ذهنهامان پيدا کردم راستش. حالا بايد يک روزی حوصله کنم آن چرکنويسهای روزهای اول را پيدا کنم ببينم اصلن چی شد که باب صحبتهامان باز شد،
چه برسد به دوستی و عاشقی الخ.
حالا از «چی شد که اينطوری شد»هاش که بگذريم، آمده بودم بگويم حس بیصدای خوبی دارم اين روزها. از آن حسها که نبايد توی قصه بنويسیشان. بايد خودش لابهلای خطها پا بگيرد جوانههاش بزند بيرون. که خواننده بیآنکه دستش را با کلمهها بگيری راهش ببری، خودش پابهپای عاشقانهی آرامات راه بيايد
لبخندش بشود هوس چای کند با یک تکه باقلوا لابد.
آمده بودم بگويم اين دنيايی که ما را در خودش دو دستی نگه داشته، درست و حسابی بلد نيست خوشبختمان کند. ما هی خوشخيالانه نشستهايم عمرمان بگذرد بگذرد تا بالاخره يک روزی خوشبخت شويم، اما نمیشويم که. خوشبختی مال قصههاست. ما آدمها فوقِ فوقش میتوانيم گاهی احساس خوشبختی کنیم همین.
برای همين است که میگويم لااقل آدمها بايد بنشينند قصه بنويسند. قصههايی که بشود عاشق قهرمانهاشان شد. که بشود احساس خوشبختی کرد. از آن خوشبختیهای آرام دلچسب، که فقط توی قصهها پيداشان میشود
قهرمان قصه ی من حرف زدن بلد نيست. نوشتن را میداند اما. مینويسد «دوستت دارم» و من کلمههاش را به آغوش میکشم
ببخشید آقا !
سر به زیر ارتفاع نگاه شما و جهان کوچک کلمات خویش بودم که...
*
جایی پشت همین کلمات
قلبی پنهان است
-نگاه شما هرگز نخواهدش دید...-
*
قاب ِ دستهای گردگرفته ات رو از روی دیوار برمی دارم و بغل می گیرم
دیروقته اما شب می ترسه بیاد تو
-آروم آروم از لای چین های تیره و روشن پرده سرک کشیده-
چیزی ، تند تند روی قلبم مشت می کوبه...
نمی دونم نبض دستهای تو ِ یا قلب من که باز...
* دوست داشتنت معلم سختگیر مهربانیه که یادم داده :
محکم باشم.
دریا اگر خواسته ام،ترس توفان به دل ندم
و اگر آسمان،
ترس از پرواز-که زمین ها باید خورد تا پرکشیدن آموخت
دارم می شمرت ببینم چندتا جاده طول می کشی....
بعضی آدما هستن که داشتنشون به تنهايی بسه. يه آدمی که بودنش باعث شه تو دلت هيچ کس ديگه رو نخواد. که يعنی مثلن اگه تبعيدت کنن بورکينافاسو يا چه می دونم گينه ی بيسائو يا اصن همين ترينيداد-توباگوی جديدالکشف، اون آدمه که باهات باشه حاضر باشی تا ته دنيا هم باهاش بری و فکر هيچيم نکنی و بدونی اون که باشه، همه چيو می تونی از سر بگذرونی. می تونی باهاش همه جوره خوب باشی. اما برعکسش، بعضی آدما هم هستن که اگه يه سوئيت دربست تو بهشت يا جزاير قناری هم بهت بدن و بگن با اين بابا برو، سرتم بره حاضر نيستی باهاش بری. بعد حالا نه که اصولن انسان موجودی ست بدشانس، به سلامتی پيشنهاد پشت پيشنهاد داريم از دسته ی دوم!
یه چیزمدر مورد اون یکی وبلاگم (جایی که پیاده رو ها تمام می شوند) یعنی همین که لینکش و این پایین گذاشتم پرسیدین چرا جای نظر نداره.چون من تو این وبم خیلی دلی می نویسم و بعضی وقتا ممکنه خاطراتم و حتی توش بنویسم واسه همین هیچ کدوم از پست هاش جای نظر نداره...شرمنده